خوب باید بگم که من یه ذره دارم زیاده روی میکنم.

از وقتی اسم سربازی اومده .میشه گفت که تمامه چیزا رو کنار گذاشتم.از دوست بگیر تا ...

خیلی مسخره هست اما من از ۱ ماه پیش رفتم سربازی.تمامه دوستام هم ازمن ناراحتن و بعضی هاشونم از ناراحتی گذشته(عصبانیییییییی)

هرچند که هیچ کدومشونم نه از زندگی من خبر دارن نه از مشکلاته من.اما ادعاشون میشه که میدونن جریان چیه.منم که یه طوری شدم که وقتی احساسه تنهایی میکنم دیگه تنهام.یعنی اگه هم دورو برم شلوغ باشه خودم  رو تنها میبینم و این باعث میشه واقعآ تنها بشم.و این اتفاقیه که الان 3 ماهی هست که افتاده.

الان تنها دوستای من اونایین که هفته ای یه بار توی کوه میبینم و اونایی که روزای زوج تو سالن فوتبال.همین.هرچن که فکرشو میکنم میبینم باید تنها باشم چون احتیاج دارم.مثل پارسال.

زمستونا معمولآ همین طوریه.خوب من قصد ندارم که اینجا هم مثل وبلاگهای دیگم از دست بدم پس شما هم گیر ندین که من از خودم بنویسم...

هفته قبل نرفتم کوه.چون یه ذره حالم خوب نبود.البته عکساش به دستم رسید(اقای شادفر زحمتشو کشید).مجید که خیلی تعریف میکرد.  قله پیرزن کولون اسمش که خیلی جالبه حیف که نشد برم.هرکی خواست ایمیلشو بده هر هفته براش عکسه برنامه اون هفته رو میفرستم.

این هفته هم این جوری که من شنیدم توچال.اگه توی این هفته نرم مسافرت حتمآ این جمعه توچال میرم.

من توی چند تا پست قبلی نوشته بودم که اخرینه یهنی اخرین باری که توی این سال میرم کوه.اما انگار برنامم جور نشد.قرار بود من برم مسافرت .و تا اخرای اسفند بر نگردم که فعلآ جور نشده.

ببینم چی پیش میاد.