بچه ها امروز یگانه منو یاده یه چیزی انداخت که باعث شد دوباره یه سری بهش بزنم.

اولین وبلاگم.

جزیره عشقه من

راستی اتفاقه جالبتر این پستیه که من ۲ سال پیش همین تاریخ دادم.البته پانزدهم اسفند ۸۲ .امروز چهاردهم اسفند

هزار سال است که در به در دنبال دوستم می گردم.سراغش را در همه لحظه های نابم می گیرم.ثانیه های مقدس را زیرورو میکنم.از درودیوارملکوت بالا میروم و گاهی حتی به پشت بامهای ازل وابد هم سرک می کشم.اما پیدایش نمی کنم.خبری از او نیست.اگر او بود این جاده این همه طولانی نبود و من این همه تنها نبودم.

اگر او بود این کوله پشتی این همه سنگین نمی شد و این قلب این همه دلتنگ نمیشود اگر او بود....

بعضی وقتها نا امید میشوم و سرم را توی دستهایم می گیرم و گریه می کنم.همان وقتهاست که شیطان جلویم سبز می شود و می گوید:"این قدر دنبال دوستت نگرد.او خیلی وقت است که به تو و فرشته هایت می خندد".شیطان مسخره ام می کند و می رود.اما من مطمئنم که دروغ می گوید.

دوستم لهجه فرشته ها را خوب می فهمید و صدایشان را از توی انبوه هیاهوها و همهمه ها تشخیص میداد.دوستم کوچه پس کوچه های اسمان را از خانه خودش بهتر بلد بود.حالا چطور ممکن است به فرشته ها بخندد!نه مطمئنم که شیطان دروغ میگوید.

شاید قیافهاش عوض شده باشد.شاید اسمش را عوض کرده باشد.اما مطمئنم که چشمش هنوز ستاره است و قلبش هنوز اسمان.مطمئنم که پیرهنش هنوز بوی بهشت می دهد.

پس من باز می گردم و می گردم.حتی اگر هزار سال دیگر هم طول بکشد.اما اگر تو زودتر از من او را دیدی به او بگو که چقدر دلتنگم.چقدر منتظرم.بگو که سجاده اش هنوز گوشه قلبم برای او پهن است.

-----------------------------------------------------------------

جالبه... یادش بخیر .